غم وحشت

حسرت شاهی میبرم دشت و دیارعشق را

زانکه زگرد دامنش تا به خدا رسیده یی

هرگلی درچمن شگفت الفت باغ دیـده شد

لیک دکان دل دهــد رنگی که تو ندیده یی

وحشت دل کجا رود تـــا که نبندی تو بصر

شب پره را مگربه شب دیدۀ وا ندیده یی

شیشه یی تا گهرشود بسته به موج ساحل است

گوهر سفته را مگر بر سرآب دیـده یی؟

28-09-2010

صالحه وهاب واصل

هالند

/ 5 نظر / 37 بازدید
ایمان

llk,k cdfh f,n

احدی

صالحه جان نازنین ! سلام بر روی زیبایت ، راستی این شعر عریان و نمکین را که با احساس درونی نوشته اید پسندیدم ، جسارتت را نازم ، عزیز دلم ایمیلم بنابر معاذیری هک شده ، ایمیل نو تا هنوز درست نکرده ام . اگر چیزی برایم می نویسی در ستون نظرات خصوصی بنویس روی چشم اجرا و می گذارم ، همینکه ایمیل جدیدم آماده شد حتماً خدمت تون می فرستم . می بوسمت نازنین

رها

★  *  ★اپم   *   ☆  ★   ♥   *   ★     ★  ★اپم  * ♡   ☆           ★    ♥      ☆اپـــــم  *  ★   * ♥  ★ ★  *  ★اپم   *   ☆  ★   ♥   *   ★     ★  ★اپم  * ♡   ☆           ★    ♥      ☆اپـــــم  *  ★   * ♥  ★

ادیب

با سلام و ادب و احترام از وبلاگ و اشعار بسیار زیبا و ارزنده شما دیدن کردم.. اشعارتان جذاب و لطیف چون باران و از جنس بهار بود ... با آرزوی توفیقات روز افزون خدا نگهدار .. لبانت جام ســــاز و هـــر نگــاهت را حصــــار تن که من آب حیات از آن لبـــان پــر شـــرر خواهــم بیــــاور شـــام رنگینی ز عشرت هــــا بــرای من که از حسرت به جای ماه رویت را قمـــر خواهــم ز عشـقت رقص رقصان مست از آهنگ بیتــــابی بدورت خویش را از خود بیرون و بی خبر خواهم